مي شنوم! صداي قدم هاي لرزاني بر روي برگهاي پاييزي! فرياد غريبانه و دردآور خرد شدن برگها .... صدا به ناله اي درد آور تبديل مي شود و ...... فرياد ابر ها كه با اشك هايشان بر زمين تازيانه مي زنند درست مثل غروري كه بر شانه هايم تازيانه مي زند و سنگيني مي كند و .... من ، من كه همه چيز دارم و هيچ ندارم در هجوم سايه هاي تاريك شب جنگل وجودم در كنج كلبه اي نشسته ام! بي هيچ انتظاري...... هيچ عشقي روحم را در آغوش نمي كشد و مي دانم و نمي دانم! مي خواهم و نمي خواهم..... گرفتم و نگرفتم..... به دنبال حقيقت دويدم و در جست و جويش هر چه را خواستم به دست آوردم و خواسته هاي خود را خيلي زود از دست دادم! جز او را... او كه در جسم مسيح از روح خود دميد و مرا... به خواسته اي كه خود به ياد ندارم در اين دنيا قرار داد و قصه ام آغاز شد... قصه اي كه خود خواستم و به ياد نمي آورم! من روح خسته ي جسمي بي جان هستم كه در جستجوي هر واژه اي دويد و خيلي زود ... حقيقتي كه خيلي سخت به آن رسيد را از دست داد! در جستجويش انگشتانم را روي هر تار اين زندگي كشيدم ، از لمس لطافت روح واژه ي عشق تا انتهاي خشونت ارواح خبيس مصر ... از روح گلشيد و مادر تا روح خئوپس و زنانش! از اينجا تا مصر دويدم! از اينجا تا كهكشان ها عاشق شدم .... دويدم تا آن سر دنيا.... غافل از اينكه او را در ذهن خود داشتم.... نزديك تر از نفس هايم به خود! من پاسكو منوچهري يكي از نخبگان اين سرزمين هنوز هم من هستم و تا هرگز من مي مانم و در حسرتش در اين جنگل اشك مي ريزم تا شايد روح خسته ام بخشيده شود و رها شوم از اين همه سنگيني خيانت روي شانه هايم... كسي كه همه هست و هيچ نيست! آه كه هنوز هم صدايش در گوشم است: - كمك... پاسكو نجاتم بده... پاسكو!
پاسكو منوچهري شخصيت اول اين داستان است، مردي كه عاشقانه زندگي را ادامه مي داد و قبل از رسيدن به بزرگترين آرزويش بهترين بود اما.... درست همان روز كه موفقيت نخستش را به دست مي آورد همه چيزش را از دست مي دهد! تنها براي لحظه اي كوتاه! در اين داستان با شخصيت مردي آشنا مي شويد كه در تمام زندگي اش مي دود و خود نمي داند براي چه و براي رسيدن به چه چيز؟ يك روز عاشق است و روز ديگر فارغ... اما در روياي خود هميشه عاشقي جاودانه باقي مي ماند! عشق، معبود و همسرش را از دست مي دهد براي لحظه اي غرور... بدون اينكه حقيقتا بداند گناهكار حقيقي خودش است خود را محاكمه مي كند. زنداني مي سازد و براي هميشه در آن حبس مي شود. مردي كه ديروز انساني را ، رويايي را در نزديك ترين فاصله از بين برد امروز همان رويا را دارد و باور نمي كند كه او هست! او قدم به قلمروي فراعين مصر مي گذارد ، جايي كه همسرش عاشقانه از آن ياد مي كرد. و همانجا دستان عاشق او را رها مي كند و او را با دستان خيال خود زير خروار ها خاك دفن مي كند. بي آنكه بداند آيا او حقيقتا مرده است؟!
در انتهاي تاريكي به دنبال كسي بودم تا حقيقت روشن را برايم معنا كند اما افسوس كه هيچ كس را نيافتم جز وجود خودم كه جزئي از وجود او هستم. من خدايم! نه آنكه خدايم بلكه او را معنا مي كنم و قطره اي از زيبايي هايش را با واژه ها به تصوير مي كشم ... سكوت كن و براي لحظه اي در ذهنت او را تجسم كن كه مقابلت ايستاده تا تو را كه مدت هاست بر زمين افتاده اي بلند كند.
در انتهاي تاريكي مقدمه ايست براي به تصوير كشيدن قطره اي از اين درياي بي كران زيبا!
كتاب در انتهاي تاريكي نوشته ي مريم پولادوند
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 2:13 PM  توسط امير حسين بدخشان
|
اگر امید نبود هیچ مادری فرزند خود را شیر نمی داد و هیچ باغبانی درختی نمی نشانید