سلام. این هم یه شعر جالب از «پابلو نرودا». یه بار خوندنش حتماً می ارزه. در ضمن از دایی عزیزم رضا شایگان که این شعر رو به من معرفی کردند متشکرم..jpg)
تکاپو برای زندگی
(پابلو نرودا)
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی،
اگر چیزی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی،
به آرامی آغاز به مردن می کنی
زمانی که خود باوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند،
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر برده ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی،
اگر روزمرگی را تغییر ندهی،
اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی،
اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی،
تو به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر از شور و حرارت ، از احساسات سرکش،
و از چیز هایی که چشمانت را به درخشش وا می دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می کنند،
دوری کنی........
تو به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی،
آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی ات
ورای مصلحت اندیشی بروی،
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز کاری بکن!
امروز مخاطره کن!
نگذار به آرامی بمیری.......
شادی را فراموش نکن!
تقدیم به تمام کسانی که معنای زندگی را به خوبی می شناسند و می دانند که روح زندگی عشق است و زندگی بی عشق ، بی روح ترین زندگی است. و زندگی بی روح زندگی نیست.
گفتگو با خدا
I dreamed
خواب دیدم.
I had an interview with God.
در خواب با خدا گفتگویی داشتم.
"So you would like to interview me?" God asked
خدا گفت: «پس می خواهی با من گفتگو کنی؟»
"If you have the time" I said.
گفتم:« اگر وقت داشته باشید.»
God smiled,
خدا لبخند زد،
"What surprises you most about humankind?"
چه چیزی بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟
God answered…
خدا پاسخ داد...
"That they get bored with childhood.
«این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند.
They rush to grow up and then long to be children again.
عجله دارند که زود تر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند.
That they lose their health to make money,
این که سلامت شان را صرف بدست آوردن پول می کنند،
And then lose their money to restore their health.
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند.
That by thinking anxiously about the future,
این که با نگرانی نسبت به آینده،
They forget the present,
زمان حال فراموششان می شود،
Such that they live in neither the present nor the future.
آن چنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند و نه در حال.
That they live as if they will never die.
این که چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد.
And die as if they had never lived."
و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.»
God's hand took mine and we were silent for a while.
خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی ساکت ماندیم.
And then I asked…
بعد پرسیدم...
"As the creator of people, what are some of life's lessons you want them to learn?"
« به عنوان خالق انسان ها می خواهید آنها چه درس هایی از زندگی را یاد بگیرند؟»
God answered with a smile…
خدا با لبخند پاسخ داد...
"To learn they cannot make anyone love them.
« یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد.
"What they can do is let themselves be loved
اما می توان محبوب دیگران شد.
To learn that it is not good to compare themselves to others.
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کرد.
To learn that a rich person is not one who has the most,
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد.
But is who needs the least.
بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد.
To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love,
یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم، ایجاد کنیم.
And it takes many years to heal them.
و سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.
To learn to forgive by practicing forgiveness.
با بخشیدن بخشش یاد بگیرند.
To learn that there are persons who love them dearly.
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقاً دوست دارند.
But simply do not know how to express pr show their feelings.
اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند.
To learn that two people can look at he same thing and see it differently.
یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.
To learn that it is not always enough that they be forgiven by others.
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند.
They must forgive themselves.
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.
And to learn that I am here.
و یاد بگیرند که من اینجا هستم.
Always"
همیشه»
سلام. این مطلب راجع به تفاوت های زمان حال با گذشته هست. شاید یه کم ناامید کننده باشه ، ولی خوبه که آدم یه کم واقع بین باشه و از همین مطالب به اصطلاح ناامید کننده یه امید برای بهتر کردن این وضعیت برای خودش بسازه.
Paradox of our time
مغایرت های زمان ما
today we have bigger houses and smaller families; more conveniences, but less time.
ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم ؛ راحتی بیشتر اما زمان کمتر.
We have more degrees, but less common sense; more knowledge, but less judgment.
مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر؛ آگاهی بیشتر ولی قدرت تشخیص کمتر داریم.
We have more experts, but more problems; more medicine, but less wellness.
متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر؛ دارو های بیشتر اما سلامتی کمتر.
We spend too recklessly, laugh too little, drive too fast, get to angry too quickly, stay up too late, get up too tired, read too little, watch TV too often, and pray too seldom.
بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم ، خیلی کم می خندیم، خیلی تند رانندگی می کنیم، خیلی زود عصبانی می شویم، تا دیر وقت بیدار می مانیم، خیلی خسته از خواب برمی خیزیم، خیلی کم مطالعه می کنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم و خیلی به ندرت دعا می کنیم.
We have multiplied our possessions, but reduced our values. We talk too much, love too little and lie too often.
چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است. خیلی زیاد صحبت می کنیم، به اندازه ی کافی دوست نمی داریم و خیلی زیاد دروغ می گوییم.
We've learned how to make a living, but not a life; we've added years to life, not life to years.
زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را؛ تنها به زندگی سالهای عمر افزوده ایم نه زندگی را به سالهای عمرمان.
We have taller buildings, but shorter tempers; wider freeways, but narrower viewpoints.
ما ساختمان های بلند تر داریم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما دیدگاه های باریک تر.
We spend more, but have less; we buy more, but enjoy it less.
بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم؛ بیشتر می خریم اما کمتر لذت می بریم.
We've been all the way to the moon and back, but have trouble crossing the street to meet the new neighbor.
ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه ی جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم.
We've conquered outer space, but not inner space. We've split the atom, but not our prejudice.
فضای بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضای درون را ، ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را.
We write more, but learn less; plan more, but accomplish less.
بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم، بیشتر برنامه ریزی می کنیم اما کمتر به انجام می رسانیم.
We've learned to rush, but not to wait; we have higher incomes, but lower morals.
عجله کردن را آموخته ایم نه صبر کردن را، درآمد های بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر.
We build more computers to hold more information, to produce more copies, but have less communication. We are long on quantity, but short on quality.
کامپیوتر های بیشتری می سازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم ، تا رونوشت های بیشتری تولید کنیم، اما ارتباطات کمتری داریم. ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم.
These are the times of fast foods and slow digestion; tall men and short character, steep profits and shallow relationships.
اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است، مردان بلند قامت اما شخصیت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی.
More leisure and less fun; more kinds of food, but less nutrition; too incomes, but more divorce; fancier houses, but broken homes.
فرصت بیشتر اما تفریح کمتر، تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر؛ درآمد بیشتر اما طلاق بیشتر ؛ منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده.
That's why I propose, that as of today, you don’t keep anything for a special occasion, because everyday that you live is a special occasion.
به این دلیل است که پیشنهاد می کنم از امروز هیچ چیز را برای موقعیت های خاص نگذارید، زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است.
Search for knowledge, read more, sit on your front porch and admire the view without paying attention to your needs.
در جستجوی دانش باشید، بیشتر بخوانید، در ایوان بنشینید و منظره را تحسین کنید بدون آنکه توجهی به نیازهایتان داشته باشید.
Spend more time with your family and friends, eat your favorite foods, and visit the places you love.
زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید. غذای مورد علاقه تان را بخورید و جاهایی را که دوست دارید ببینید.
Life is a chain of moment of enjoyment, not only about survival.
زندگی فقط حفظ بقاء نیست، بلکه زنجیره ای از لحظه های لذت بخش است.
Use your crystal goblets. Do not save your best perfume, and use it every time you feel you want it.
از جام کریستال خود استفاده کنید. بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید و هر لحظه که دوست دارید از آن استفاده کنید.
Remove from your vocabulary phrases like "one of these days" and "someday". Let's write that letter we thought of writing "one of these days".
عباراتی مانند «یکی از این روز ها» و «روزی» را از فرهنگ لغت خود خارج کنید. بیایید نامه ای را که قصد داشتیم «یکی از این روزها» بنویسیم همین امروز بنویسیم.
Let's tell our families and friends how much we love them. Don’t delay anything that adds laughter and joy to your life.
بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم. هیچ چیز را که می تواند به خنده و شادی شما بیفزاید به تاخیر نیندازید.
Everyday, every hour, and every minute is special. And you don’t know if it will be your last.
هر روز، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمی دانید که شاید آن می تواند آخرین لحظه باشد.
If you're too busy to take the time to send this message to someone you love, and you tell yourself you will send it "one of these days". Just think…"one of these days" you may not be here to send it!
اگر شما آنقدر گرفتارید که وقت ندارید این پیغام را برای کسانی که دوست دارید بفرستید و به خودتان می گویید « یکی از این روز ها» آنرا خواهم فرستاد، فقط فکر کنید..... «یکی از این روزها» ممکن است شما اینجا نباشید که آن را بفرستید!